خانه / درباره ما

درباره ما

داستان زندگی من

قصه زندگی من از یک شهر کوچک در اصفهان آغاز می شود، شهری میان کوه ها، باغ ها و چشمه های فراوان…من در خوانسار متولد شدم.

پدر و مادر من یک شروع و ازدواج کاملا عاشقانه داشتند، با اینکه آن قدیم ها بیشتر ازدواج ها سنتی انجام می شد اما پدر و مادرم زندگی شان را به انتخاب خودشان و با عشق شروع کردند، با وجود تمام مشکلاتی که داشتند مثل: مشکلات مالی، جنگ و … زندگی عاشقانه شان را شروع کردند.

این را هم بگویم که خیلی ساده به یکدیگر نرسیدند چون خانواده های آنها با این ازدواج موافق نبودند، اما آنها تمام مشکلات را به جان خریده بودند، در واقع عشق بین آنها از تمام مشکلاتی که سر راهشان قرار داشت قوی تر بود.

داستان عاشقانه آنها را تمام دوستان و آشنایان می دانند، اینکه چطور هنگام مسافرت و در شهر قم با یکدیگر آشنا شدند و اولین جرقه عشق بین آنها در آنجا به وجود آمده بود.

بعد هر کدام با قلبی پر از عشق به شهر خودشان بازمیگردند و از طریق تنها راه ارتباطی آن زمان یعنی نامه از حال هم با خبر می شدند. تا اینکه بعد از سال ها دوری و انتظار به یکدیگر می رسند و وصال شان را جشن می گیرند.

آن سال ها دوران جنگ تحمیلی بود و مشکلات بسیاری وجود داشت آن هم برای یک زوج جوان که نه خانه ای داشتند، نه حساب بانکی قابل توجه ای.

یک سال و نیم بعد از  ازدواج آنها من به دنیا آمدم

پیمان ملکیان
پیمان

زمانی که هنوز جنگ ادامه داشت و خانواده وضعیت اقتصادی مناسبی نداشت اما خانه کوچک ما عشق و صمیمت داشت و همین برای غلبه بر تمام مشکلات کافی بود.

تا این جای داستان همه چیز خوب و خوش بود تا اینکه زمان گذشت… و عشق و شادی جای خودش را آرام آرام به غم و اندوه داد، غم و اندوهی که بسیار آرام و موذیانه راه خودش را به خانه ما باز کرد، تا ثابت کند حرف های مردم در مورد عشق و ازدواج درست است، اینکه فقط سال های اول همه چیز خوب و شیرین است و این شیرینی در نهایت تبدیل به تلخی می شود.

بله دوستان من، آرام آرام تضاد ها، اختلاف ها و مشکلات خودشان را نشان دادند، هنوز تمام آن لحظات تلخ را به یاد دارم، تمام آن دعواها، جروبحث ها، وسایل شکسته خانه، اشک ها و بغض مادرم و غم و اندوه پدرم و سرگردانی هردوی آنها که نمی دانستند مشکل کار کجاست و چرا به اینجا رسیده اند.

همین الان که می نویسم و آن روز ها و خاطرات را به یاد می آورم دست هایم می لرزد و اندوه آن روزها را حس می کنم.

تنش ها روز به روز بیشتر می شد و عشق کمرنگ تر، دیگر از آن زوج عاشق که داستان عاشقانه شان را همه می دانستند خبری نبود، اطرافیان هم که با مشاوره ها و پند و نصیحت های اشتباه خود فقط باعث پیچیده تر شدن و وخیم تر شدن شرایط می شدند.

سرتان را درد نیاورم قصه عاشقانه پدر و مادرم زمانی که من دانشجو بودم به پایان خودش رسید یک پایان تلخ و آنها به طور رسمی از هم جدا شدند  .

هر چند مدت ها بود که به طلاق پنهان دچار شده بودند.

بعد ها خودم هم در روابط عاطفی که داشتم به مشکلات زیادی برخورد کردم و تمام روابط عاطفی من، پایان تلخی داشتند و آخرین رابطه عاطفی من و جدی ترین آنها که در ۱۳ مهر ماه طلوع  و در مهر ماه یک سال بعد غروب کرد، این اتفاق ضربه سختی برای من بود آنقدر سخت که کارشناسی ارشد را با معدل ۱۷ رها کردم آن هم در حالی که تمام واحد ها به خوبی پاس شده بود و فقط باید از پایان نامه ام دفاع می کردم همین! اما واقعا هیچ رمقی برایم باقی نمانده بود.

این اتفاق روی کار و شغل من هم تاثیر گذاشت و از شرکتی که در آنجا کار می کردم بیرون آمدم شرکتی که خیلی ها آرزو داشتند در آن استخدام شوند. دست خودم نبود مثل کسی شده بودم که تیر خلاص را به او زده اند نمی توانستم به روال عادی زندگی ام برگردم.

چند ماه کارم فقط فکر کردن بود، فکر و فکر و … اینکه چرا این اتفاق افتاد، در واقع الان می فهمم که این تجربه عاطفی بسیار تلخ یک ضربه و تلنگر از طرف جهان هستی بود و باعث شد خیلی جدی درباره این موضوع فکر کنم که چرا؟ چرا پدر و مادرم چنین پایان تلخی داشتند؟ چرا خودم یک تجربه عاطفی تلخ داشتم؟ و این چرا تبدیل شد به بزرگترین چرایی زندگی من و تمام وقت و انرژی من را به خودش اختصاص داد.

در تمام کتاب ها، آموزش ها، دوره ها، مقالات و … به دنبال جواب سوالم بودم.

آنچه که مردم به من می گفتن این بود که:

عشق همینه آخرش باید شکست عشقی باشه و نرسیدن، وگرنه دیگه عشق نیست.

یا ازدواج همینه، همه میدونن که ازدواج یعنی محدودیت و دعوا و ناراحتی و فقط اولش خوشه.

اما اینها فقط حرف مردم بود و برای من جواب نمی شد چون می دانستم برای هر مشکلی در این دنیا، خداوند راه حلی قرار داده. پس به جستجو ادامه دادم. حتی با وجود اینکه دوستانم من را مسخره می کردند و با دیدن کتاب های روانشناسی روی میزم می گفتند: داری وقتت رو تلف می کنی عشق و ازدواج ایده آل فقط واسه قصه هاست. میگفتند دنبال جوابی میگردی که هیچ وقت پیداش نمی کنی.

اما در تمام این سال ها با تمام وجود به دنبال جواب بودم مطمن بودم که راه حلی برای این مشکل و سوال من وجود دارد.

خدا را هزاران مرتبه شکر تا به الان نتایج بسیار خوبی گرفته ام، مطالب و آموزش های من نتیجه سال ها مطالعه و تحقیق و شاگردی اساتید مطرح جهان است که توانسته به آدم های زیادی کمک کند تا به یک پایان تلخ نرسند.

هیچ وقت این راهی که در پیش گرفته ام تمام نخواهد شد و هر روز به دنبال پیدا کردن راه حل های بهتر و جدید تر خواهم بود. هر روز می خوانم، تحقیق می کنم و می آموزم تا همه با هم زندگی شیرین تری را تجربه کنیم، تا شکست های عاطفی و ازدواج های ناموفق به افسانه ها بپیوندند.

peymanmalekian

دیدگاهتان را بنویسید

You have to agree to the comment policy.